از سر بی حوصله گی

خرید بک لینک
چن ساله یه مادر خسته ستوی چشمای مات و دلمردم یه زن ساده که نمیدونه چی سرخنده هاش آوردم مادر قانعی که چن ساله زندگی میکنه توی سختیروی پنجش بلند میشه اما باز کوتاهه واسه خوشبختیبیست و چندین بهار عمر من وتوی تنهایی جشن میگیره مثل شمعای کیک میسوزه مثل شمعای کیک میمیره آزو های سادش و هر روز با لباسای رنگی میشوره بند رخت حیاط خلوتشون از مسیر بادها دوره هی اتو میزنه لباسا و آرزو های آ از سر بی حوصله گی...

ما را در سایت از سر بی حوصله گی دنبال می‌کنید

برچسب: ساله, نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:07

از خواب بیدار شد و یه راست سراغ آینه رفت و از دیدن چند جوش جدید در صورتش ناراحت شد و با خودش گفت ینی نمیشد امروز فقط امروز و جوش نزنم ؟؟؟ با موچین کمی زیر ابرو هاش و تمییز کرد و رفت دست و صورتش و شست و صبحانه شو خورد یه دوش آب گرم گرفت و بعد آب و سرد کرد یه جیغ کشید و حسابی سر حال اومد وقتی که بیرون اومد به موهاش رسید تمام سعیش و کرد که امروز بهتر از همیشه باشهارایش ک از سر بی حوصله گی...

ما را در سایت از سر بی حوصله گی دنبال می‌کنید

برچسب: تولد, نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:07

گذشته آمد و زنگ خانه ی مان را زد آغوشت را باز کردی و لباس پوشیدی کفش هایم را برداشتم تا فرار...اما دیر شده بود گذشته نمیدانست من و تو چه نسبتی باهم داریم خودش را نشان داد و اتاق لبریز از خاطرات شد زنی برایت گریست مردی به پایم افتاد مشت مشت رو شدیم اما من و تو بر سرش ریخنیم تو تو پاهایش را گرفتی من دستهایش را و باهم گذشته را به ذهن بن بست کوچه ان از سر بی حوصله گی...

ما را در سایت از سر بی حوصله گی دنبال می‌کنید

برچسب: گذشته, نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:07

سلام چقدر خوشحالم که بعد سه سال تونستم اینجا رو احیا کنم البته با کلی زحمت و فکر کردن و مکافات چه حس غریبی داره یه چیزی که سالها پیش مال تو بوده رو بعد چند سال دوباره پیداش کنی و ببینیش و دلت بخواد باز داشته باشیش چه خاطراتی زنده میشه برات چه تاریخ هایی جلوی چشات تکرار میشه چقدر حرف نگفته چقدر بغض چه کسایی که بودن و دیگه نیستن &# از سر بی حوصله گی...

ما را در سایت از سر بی حوصله گی دنبال می‌کنید

برچسب: سلام, نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:07

غرفه ای داشتیم به وسعت دنیا و با هم لبخند های عاشقانه میفروختیم به عابران غم زده ی شهر بهار بود و شاخه های جوان شکوفه های شرمگین بهار بود و فصل مرغ عشق های از تنهایی در آمده تو مرا دیدی برق بهاری چشم هایم را ستودی شوق بهاری دستهایم را گرفتی ما مانده بودیم و خو شبختی نامتناهی دل زود باور ما مانده بودیم و من از سر بی حوصله گی...

ما را در سایت از سر بی حوصله گی دنبال می‌کنید

برچسب: یادش,بخیر, نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:07

صفحه بندی